|
خانه ی دوست وقتی تنهاییم دنبال یک دوست می گردیم, وقتی پیداش کردیم دنبال عیب هاش می گردیم وقتی از دستش دادیم دنبال خاطره هاش می گردیم..... و درباره وبلاگ ![]() دل من دیر زمانی است که می پندارد : « دوستی » نیز گلی است ؛ مثل نیلوفر و ناز ، ساقه ترد ظریفی دارد . بی گمان سنگدل است آنکه روا می دارد جان این ساقه نازک را - دانسته- بیازارد ! در زمینی که ضمیر من و توست ، از نخستین دیدار ، هر سخن ، هر رفتار ، دانه هایی است که می افشانیم برگ و باری است که می رویانیم آب و خورشید و نسیمش « مهر » است گر بدانگونه که بایست به بار آید ، زندگی را به دلانگیزترین چهره بیاراید . آنچنان با تو در آمیزد این روح لطیف ، که تمنای وجودت همه او باشد و بس . بینیازت سازد ، از همه چیز و همه کس . زندگی ، گرمی دل های به هم پیوسته ست تا در آن دوست نباشد همه درها بسته ست . در ضمیرت اگر این گل ندمیده است هنوز ، عطر جانپرور عشق گر به صحرای نهادت نوزیده است هنوز دانه ها را باید از نو کاشت . آب و خورشید و نسیمش را از مایه جان خرج می باید کرد . رنج می باید برد . دوست می باید داشت ! با نگاهی که در آن شوق برآرد فریاد با سلامی که در آن نور ببارد لبخند دست یکدیگر را بفشاریم به مهر جام دل هامان را مالامال از یاری ، غمخواری بسپاریم به هم بسراییم به آواز بلند : - شادی روی تو ! ای دیده به دیدار تو شاد باغ جانت همه وقت از اثر صحبت دوست تازه ، عطر افشان گلباران باد . مدیر وبلاگ : نجیب الله صدیقی مطالب اخیر
موضوعات
پیوندهای روزانه نویسندگان صفحات جانبی آمار وبلاگ
چهارشنبه 3 خرداد 1391 :: نویسنده : نجیب الله صدیقی
هان ای شب شوم وحشت انگیز تا چند زنی به جانم آتش ؟ یا چشم مرا ز جای برکن یا پرده ز روی خود فروکش یا بازگذار تا بمیرم کز دیدن روزگار سیرم دیری ست که در زمانه ی دون از دیده همیشه اشکبارم عمری به کدورت و الم رفت تا باقی عمر چون سپارم نه بخت بد مراست سامان و ای شب ،نه توراست هیچ پایان چندین چه کنی مرا ستیزه بس نیست مرا غم زمانه ؟ دل می بری و قرار از من هر لحظه به یک ره و فسانه بس بس که شدی تو فتنه ای سخت سرمایه ی درد و دشمن بخت این قصه که می کنی تو با من زین خوبتر ایچ قصه ایچ نیست خوبست ولیک باید از درد نالان شد و زار زار بگریست بشکست دلم ز بی قراری کوتاه کن این فسانه ،باری آنجا که ز شاخ گل فروریخت آنجا که بکوفت باد بر در و آنجا که بریخت آب مواج تابید بر او مه منور ای تیره شب دراز دانی کانجا چه نهفته بد نهانی ؟ بودست دلی ز درد خونین بودست رخی ز غم مکدر بودست بسی سر پر امید یاری که گرفته یار در بر کو آنهمه بانگ و ناله ی زار کو ناله ی عاشقان غمخوار ؟ در سایه ی آن درخت ها چیست کز دیده ی عالمی نهان است ؟ عجز بشر است این فجایع یا آنکه حقیقت جهان است ؟ در سیر تو طاقتم بفرسود زین منظره چیست عاقبت سود ؟ تو چیستی ای شب غم انگیز در جست و جوی چه کاری آخر ؟ بس وقت گذشت و تو همانطور استاده به شکل خوف آور تاریخچه ی گذشتگانی یا رازگشای مردگانی؟ تو اینه دار روزگاری یا در ره عشق پرده داری ؟ یا شدمن جان من شدستی ؟ ای شب بنه این شگفتکاری بگذار مرا به حالت خویش با جان فسرده و دل ریش بگذار فرو بگیرد دم خواب کز هر طرفی همی وزد باد وقتی ست خوش و زمانه خاموش مرغ سحری کشید فریاد شد محو یکان یکان ستاره تا چند کنم به تو نظاره ؟ بگذار بخواب اندر ایم کز شومی گردش زمانه یکدم کمتر به یاد آرم و آزاد شوم ز هر فسانه بگذار که چشم ها ببندد کمتر به من این جهان بخندد نوع مطلب : نیما یوشیج، برچسب ها : دوشنبه 1 خرداد 1391 :: نویسنده : نجیب الله صدیقی
الا، ای رهگذر! منگر چنین بیگانه بر گورم
چه میخواهی؟ چه میجویی، در این کاشانهٔ عورم؟ چه سان گویم؟ چه سان گریم؟ حدیث قلب رنجورم؟ از این خوابیدن در زیر سنگ و خاک و خون خوردن نمیدانی! چه میدانی، که آخر چیست منظورم تن من لاشهٔ فقر است و من زندانی زورم کجا میخواستم مردن!؟ حقیقت کرد مجبورم چه شبها تا سحر عریان، به سوز فقر لرزیدم چه ساعتها که سرگردان، به ساز مرگ رقصیدم از این دوران آفت زا، چه آفتها که من دیدم سکوت زجر بود و مرگ بود و ماتم و زندان هر آن باری که من از شاخسار زندگی چیدم فتادم در شب ظلمت، به قعر خاک، پوسیدم ز بس که با لب محنت، زمین فقر بوسیدم کنون کز خاک غم پر گشته این صد پاره دامانم چه میپرسی که چون مردم؟ چه سان پاشیده شد جانم؟ چرا بیهوده این افسانههای کهنه بر خوانم؟ ببین پایان کارم را و بستان دادم از دهرم که خون دیده، آبم کرد و خاک مردهها، نانم همان دهری که بایستی به سندان کوفت دندانم به جرم اینکه انسان بودم و میگفتم: انسانم ستم خونم بنوشید و بکوبیدم به بد مستی وجودم حرف بیجایی شد اندر مکتب هستی شکست و خرد شد، افسانه شد، روز به صد پستی کنون... ای رهگذر! در قلب این سرمای سر گردان به جای گریه: بر قبرم، بکش با خون دل دستی که تنها قسمتش زنجیر بود، از عالم هستی نه غمخواری، نه دلداری، نه کس بودم در این دنیا در عمق سینهٔ زحمت، نفس بودم در این دنیا همه بازیچهٔ پول و هوس بودم در این دنیا پر و پا بسته مرغی در قفس بودم در این دنیا به شبهای سکوت کاروان تیره بختیها سرا پا نغمهٔ عصیان، جرس بودم در این دنیا به فرمان حقیقت رفتم اندر قبر، با شادی که تا بیرون کشم از قعر ظلمت نعش آزادی نوع مطلب : کارو، برچسب ها : شنبه 30 اردیبهشت 1391 :: نویسنده : نجیب الله صدیقی
ادما دنیا رو دیوار می بینن روزای آفتابی رو تار می بینن
دوس دارن یه روز بیاد رها بشن مث شبنم از زمین جدا بشن
سایه هاشون روی دیواره ولی پر و بالشون گرفتاره ولی
آدما آی آدمای رنگا رنگ توی کوچه های این شهر فرنگ
میشه این دیوارو پشت سر گذاشت می شه با فاصله ها کاری نداشت
می شه عاشق شد و پر کشید و رفت اون سوی فاصله ها رو دید و رفت
دو نگاه وقتی که آفتابی می شن می رسن به همدیگه آبی می شن
دو نگاه دو آرزو دو خاطره مث گلدونای پشت پنجره
دنیا رو آبی آبی می بینن شب و روزو آفتابی می بینن نوع مطلب : عبدالجبار كاكایی، برچسب ها : جمعه 29 اردیبهشت 1391 :: نویسنده : نجیب الله صدیقی
ای محور فقر و بینوایی! تا چند کرخت و سرد و بیجان، چون پیکر خشک مومیایی؟ ننگ است به بازوی توانا آویخته کاسهٔ گدایی مرگ است رهین بخت بودن با اینهمه شور کدخدایی ای خفته به بستر مذلت! بشنو سخنی ز اینفدایی: برخیز ز خواب مرگ برخیز برخیز و به حادثات بستیز ای بیخبر از رموز هستی! افتاده به دام خودپرستی صد بار به سنگ ناامیدی پیمانهٔ آرزو شکستی بگذار ز بادهٔ تغافل سرشاری و بیخودیّ و مستی از جهل محیط زندگانی است کانون فساد و مهدِ پستی ای بستری ستم! خدا را شد قافله، محملی نبستی برخیز ز خواب مرگ برخیز برخیز و به حادثات بستیز ای مأمن آرزو و آمال! تا کی به سُم زمانه پامال؟ اینسان که تویی ندیده دوران بیچاره و بینوا و بیحال بودی چو عقاب و آسمان ریخت در کنج قفس تو را پر و بال آخر چه شد آن جهانگشایی آن عصر پُر از شکوه و اجلال؟ تا عظْمتِ پار بازگردد زین بعد فرو گذار اهمال برخیز ز خواب مرگ برخیز برخیز و به حادثات بستیز ای دوست! جهان نه جای خواب است هستی همه رهنِ اضطراب است از بهر زمین فلک کند کار گل حاصل زحمت سحاب است هر کس ره ارتقا بپوید هر ذره به فکر آفتاب است قانون تکامل است جاری بنگر به جهان چه انقلاب است آخر تو چرا نجنبی از جا تا کی اثر تو در حجاب است برخیز ز خواب مرگ برخیز برخیز و به حادثات بستیز امروز زمان، زمان کار است آسوده کسی که بیقرار است خشتی که به دست عشق مانند شالودهٔ کاخ افتخار است آن سر که ز فکر خلق عاری است شایستهٔ حلقههای دار است از سنگ ستم شکسته بهتر آندل که به سینه بیشرار است منشین، به امیدِ غیر زین بیش میهن به ره تو انتظار است برخیز ز خواب مرگ برخیز برخیز و به حادثات بستیز نوع مطلب : بارق شفیعی، برچسب ها : پنجشنبه 28 اردیبهشت 1391 :: نویسنده : نجیب الله صدیقی
خوشا از دل نم اشكی فشاندن نوع مطلب : قیصر امین پور، برچسب ها : پنجشنبه 28 اردیبهشت 1391 :: نویسنده : نجیب الله صدیقی
دور از همه مردم شده ام در خودم امشب پیدا شده ام، گم شده ام در خودم امشب لبریز ز سرمستی و سرریز ز هستی دریای تلاطم شده ام در خودم امشب در هر نفسم بوی گلی تازه شكفته است یك باغ تبسم شده ام در خودم امشب تا نورِ تو تابیده به طور كلماتم موسای تكلم شده ام در خودم امشب باریده مگر نم نم نام تو به شعرم باران ترنم شده ام در خودم امشب هم دانه دانایی و هم دام هبوطم اسطوره گندم شده ام در خودم امشب نوع مطلب : قیصر امین پور، برچسب ها : پنجشنبه 28 اردیبهشت 1391 :: نویسنده : نجیب الله صدیقی
ما گنهكاریم، آری، جُرم ما هم عاشقی است آری اما آنكه آدم هست و عاشق نیست، كیست؟
زندگی بی عشق، اگر باشد، همان جان كندن است دم به دم جان كندن ای دل كار دشواری است، نیست؟
زندگی بی عشق، اگر باشد، لبی بی خنده است بر لب بی خنده باید جای خندیدن گریست
زندگی بی عشق اگر باشد، هبوطی دائم است آنكه عاشق نیست، هم اینجا هم آنجا دوزخی است
عشق عینِ آبِ ماهی یا هوای آدم است می توان ای دوست بی آب و هوا یك عمر زیست؟
تا ابد در پاسخ این چیستان بی جواب بر در و دیوار می پیچد طنینِ چیست؟ چیست؟... نوع مطلب : قیصر امین پور، برچسب ها : |
||